|
|
|
|
|
همین الان فهمیدم یکی از دوستانی که تو پست قبل صحبتشا کردم بچه دار شده ! به قول خودش یه دختر ناز پری !! یه حسی می گه خاک بر سرت محسن ، دوستت بچه دار شد تو هنوز سر معیار ازدواج چی باید باشه موندی :-)) فعلا که نون خودمم به زور در میارم معیار بخوره تو سرت ! :-))))) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:57 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز داداشم به نقل از یکی از هم دوره ای های دانشگاهش یه حرفی زد که یه کم دلم گرفت ... من حدود چهارده ،پانزده سال از اولین دوران زندگیم را در محله ای در قم زندگی کردم که بهش می گفتن شهرقائم خیلی ها ندید خیلی حرفا رو در موردش می زنن ... خیلی هام دیده خیلی حرفا رو در موردش می زنن... فقط باید بگم من در بهترین دوره ی زندگیم در اونجا بهترین دوست هام را که باهاشون ارتباط دارم و بسیار ارادت دارم بهشون پیدا کردم ... درسته خودم شاید الان هم حاضر نباشم اونجا زندگی کنم اما باید بگم اون خونه ای که فقط هشتاد متر حیاط داشت و 16 متر باغچه با دوتا درخت انجیر بزرگ و دوتا درخت انار که نصف کوچمون رو میوه می داد ... خیلی خاطره ها برای من دارد یاد آن همه خاطره ... ماجرا جویی ... یاد گنجی که پنهان کردم : پول های قلکم را در کیسه ای پلاستیکی ریختم و زیر درخت انار پنهان کردم و نقشه ی گنج کشیدم به سبک همان نقشه ی گنجی که در فیلم ها دیده بودم و در جوی آبی (که آن زمان هنوز تمیز بود و هنگام باران بسیار پر آب بود) انداختم در حیاط پنهان شده بودم تا جویندگان گنج بیایند با آنها مبارزه کنم ... چرا هیچ کس باور نمی کند ما در جنوبی ترین نقطه ی شهر چه آرزوها که نداشتیم ... چرا کسی باور نمی کند که ما در آن بیابان ها که آن سالها هیچ خانه ای در آن نبود گاهی به دنبال شیر و خرس می گشتیم ... چرا کسی باور نمی کند در ان جوی آبی که از کنار خانه امان می گذشت و بعدا تبدیل فاضلاب شد چه تورها برای ماهیگیری که ننداختیم و هیچ صید نکردیم ولی هیچ وقت ناامید نشدیم ... چرا کسی باور نمی کند در جنوبی ترین نقطه ی شهر هم ما بی نهایت خوش بودیم ... چرا کسی باور نمی کند ابوالفضل ، محمد باقر ، رمضان ، رضا ... همه ناملایمات روزگار با آنان این کار را کرد ... چرا کسی باور نمی کند رضا با اختراع های عجیب و غریبش همه را سر کار می گذاشت ... چراکسی باور نمی کند رضا با آن بادبادکی با پارچه کنار کوچه ساخت و به هوا فرستاد و نخ زخیمش که خود بافته بود و پاره شد نصف بچه های محل در جستجوی یافتن آن بودن ... چرا کسی باور نمی کند ما در کلاس اول ابتدایی کسانی داشتیم که دوست داشتند بزرگ که شدن گنده لات شوند... چرا کسی باور نمی کند فقط وضع اقتصادی بود که خیلی ها را به بی فرهنگی و ... می کشاند ... چرا این قدر با ابروهای بالا افتاده مرا نگاه می کنید ... چرا کسی باور نمی کند هرکسی از بچه ها که جاقو بر جیب می گذاشت شاید حتی نمی دانست آن چاقو می تواند کسی را از پای در آورد ... چرا کسی باور نمی کند من هنوز هم جرات پا گذاشتن به بعضی محله های آن را ندارم ... چرا کسی باور نمی کند کفتر پاپری ، طوقی کفتر سفید چه زیباست و چه زیباتر وقتی آن هارا از پشت بام پر می دهی و دور خانه می چرخند ... چرا کسی باور نمی کند من گوسفندی داشتم و چقدر از چراندن آن لذت می بردم ... چرا کسی باور نمی کند که من فقط میخواستم به آن جوجه ها پرواز یاد دهم تا لذت پرواز و آزادی را بچشند نه اینکه آن ها را از پای در آورم ... چرا کسی باور نمی کند مرغابی مدفوعش خیلی بزرگ و آبکی است و توانایی این را دارد در یک روز سیصد متر خانه را قهوه ای کند ... به خدا من همانم که لباسم را در شلوارم می کردم و کش شلوارم را سفت می کردم و از یقه خاک در شکم می ریختم تا بتوانم خاک بیشتری برای گل بازی آماده کنم ... چرا باور نمی کنید من هاونگی که مادر بزرگم بسیار دوست می داشت برای ساختن کتیبه ای گلی برای آیندگان آتشی برپا کردم و هاونگ را دونیم کردم نمی خواستم اورا ناراحت کنم... چرا باور نمی کنید که گل بازی ، آتش بازی ، خرپلیس، جوجو گندم ، چک بازی ، سنگ بازی ... از عروسک بازی و تفنگ بازی و توپ بازی کلا از بازی های سوسل بازی لذت بیشتری دارد ... چرا با چشم هایی که از کاسه می خواهد به بیرون بیفتد مرا نگاه می کنید ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم ازدواج را می کنند یا باید کرد شاید هم باید داد... نمی دانم جمله ای مجهول است یا معلوم می دانم که هر معلومی را فاعلی است پیدا و هر مجهولی را فاعلی پنهان نمی دانم فاعل باید من باشد یا او یا ما ... نمی دانم باید فاعل شد یا فاعل بود ... گاهی آن قدر شرط می ذاریم که دست خود را می بندیم ... گاهی آن قدر شرط برایم مهم می شود که صورت مساله فراموش می شود... گاهی آن قدر به نداشته هایمان خیره می شویم که به دست آوردن برایمان بی معنا می شود... و گاهی آن قدر به وضع موجود عادت کرده ایم که ترک آن سخت است ... گاهی آن قدر شرط ها در مقابل همند که خروجی صفر می شود... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:45 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
روز بود چشم هام باز باز بود ... در راه بودم پشت کویر بود جلو کویر بود سمت راست را که نگاه کردم دیدم یه رود کوچکی از بارون های این چند وقت درست شده ، کنار این جوب سفید بود ...روی خاک قهوه ای کویر این رود مثل صحنه ی نقاشی ها بود... کتاب را گرفتم دستم اول فکر کردم یه داستان عاشقانه می خوام بخونم هرچند می دونستم مصطفی مستور بعیده که این کار رو بکنه اما دوست داشتم یه کتاب عاشقانه بخونم نمی دونم چقدر از کتاب خونده بودم دلم برای سوخت ، قلبم از رفتن نگار تنگ بود دلم به حال نوید می سوخت خیلی نگرانش بودم این سومین اتفاق بدی بود که براش داشت می افتاد... فکر نمی کردم این قدر غمناک باشه... نمی خواستم قبل رفتن به جشن تولد دختر ناز برادرم کتاب غمناک بخونم ... خواستم گریه کنم برای الیاس، نوید ... می خواستم به نگار بگم ای کاش برمی گشتی خونه ... هنوز خیلی از اون کتاب نخوده بودم با نوید موافقم تو همه جای داستان باهاش موافقم اما از اینکه دوست نداشت بچه دار بشه اصلا خوشحال نبودم هرچند حق با اون بود اما نمی خواستم مثل اون فکر کنم دوست نداشتم اون طوری به قضیه نگاه کنم ...تولد تموم شده بود ... حالا داشتیم برمی گشتیم ... یه دختر کوچولوی نازی کنار مادر بزرگش نشسته بود...داشتم به آسمون دم غروب نگاه می کردم ... داشتم به اون غربت بیابان فکر می کردم ... به شهری که قبلا درش ساکن بودم ... کتاب رو باز کردم این بار حرف دل نگار را داشت می زد... ای کاش منم پیش نگار بودم تا باهم این طرف اون طرف می رفتیم ... می خواستم برم پیش نوید برم خونش بگم نوید خواهرت نگار الان تو یه پارکه... خواستم برم پیش نگار ...می دونستم اگه برم حتی ممکنه نگار اون بلایی -که سر اون پسره که تخمه می خورد-بیاره آره بزنه زیر شکمم ، اصلا انگار خدا این نقطه ضعف رو مرد گذاشته که هر وقت یکی احساس کرد خبریه با لگد بزنن اونجاش تا ساکت بشه تا از درد بخوابه رو زمین تا بلند داد بزنه مامان عین اون پسره که مزاحم نگار شده بود... دوست داشتم برم تو داستان برم تو بقل نگار بهش بگم سرتا بزار رو شونم آخه خسته بود... واقعا خسته بود دوست داشتم برم پیش رحمت ، بگم رحمت تو واقعا رحمتی ، دست رحمت رو بگیرم ببرم بهترین آدامس بازار رو براش بخرم ...نوید بی چاره چقدر داره اذیت می شه... دوست دارم یه نخ سیگار از بابای نوید بگیرم بزارم کنج لبم بعد سیگار رو روشن کنم آروم دودش رو ببرم تو سینه ام با یه نفس عمیق بعد آروم دودشا بدم بیرون بشینم لب حوض تو تاریکی شب نگاه کنم تو چشای پیرمرد و بگم نگران نگار نباش، نگران نوید نباش ... آره می خوام خودکار رو دست بگیرم و داستان مصطفی مستور رو تغییر بدم ... آره شما هم کتاب سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار رو بخونین ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 18:14 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشته بود فروشگاه اینترنتی گل ! ارسال گل به سراسر ایران و جهان! خیلی کار قشنگی بود خواستم یه دسته گل بزرگ بفرستم برای همه ی شما دوستای خوبم !!! ................................................................................................................... جینگ جینگ می کنم ، جینگ جینگ و جینگ ! آدم باقالی فروش بشه کارمند نشه ! تف به زندگی کارمندی ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:3 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
حال کردم واسه مطلب رمز بزارم ! رمزش هم 123456789 هستش به کسی نگین ها!
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:31 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
باز آ که توبه کردیم از گفته و شنیده ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:54 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
الان یه حالیم اومدم یه جینگ جینگ کنم تا یه اعلام حضور بشه قیچ قیچ ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:50 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چرا دوستت دارم... نمی دونم حتی به یاد داری یا نه ...! حتی نمی دانم تو مرا دوست داری یا نه .... نمی دانم ... می دانم نگاهت را دوست دارم ... لب هایت را دوست دارم .... صدایت را دوست دارم... نمی دانم وقتی رکاب می زدم دوست داشتم در کنار من باشی ... نمی دانم ....! می دانم من دوست داشتم ای کاش تو برای من می بودی ... ای کاش ما برای هم می بودیم ... اما می دانم میان من و تو فاصله ها بیداد می کند ... شاید بهتر بود همه چیز را از یاد می بردم .... می دانم ... من خاطرات تورا در حافظه ی خود می سوزاندم ... شاید تو به من در اس ام اس نگفته بودی بیکار الاف ... شاید اگر آن شب گوشی را سایلنت نکرده بودم و نخوابیده بودم ... شاید اگر تو زودتر به من زنگ زده بودی ... شاید اگر من سرسختی نکرده بودم ... شاید ... شاید ... نمی دانم در بودن با تو خوشبخت بودم .... می دانم در نبودن تو فقط می گذرد! حال تو به فکر منی .... دوست داری برای من .... من از اینکه خوشبختی خوشحالم ... از اینکه اورا داری خوشحالم ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:29 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهم بنویسم از داشته ام
می خواهم بنویسم از نداشته ام
می خواهم بگویم از آن دردی که نداشته ام ، می خواهم بگویم از چشم های ندیده ام
می خواهم بگویم از دستهای نگرفته ام ، می خواهم بگویم از آغوش خالیم ،
می خواهم بگویم از ناگفته های باقیم، می خواهم از
ندیدهای مدیدی بگویم که دیده ام ، می خواهم بمانم بر آن راهی که مانده ام ،
می خواهم برهم از این دامی که نیفتاده ام
آری می خواهم بگویم از عشقی که نداشته ام ...!
آری می خواهم بگویم از نگاهی که خیره به راهم نماند ،
می خواهم بگویم از راهی که به خانه اش رسید،
می خواهم بگویم از راهی که به جایی نمی رسید،
می خواهم بگویم از راهی که به بیراهه رسید ،
می خواهم بگویم از راهی که به جایی نرسید ،بگذار یک بار بگویم ...!
از چشمی که ندیده بوسیدم، بگذار بگویم چگونه دستهای ندیده اش را گرفتم....!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:19 توسط محسن
|
|
||