تبليغاتX
اسکادران عشق
اسکادران عشق

راستش یه چیزی توی ذهنم هست که خیلی وقته داره آزارم میده ...

دنیای امروز دنیای روابطه است هرکس توی دنیای امروز ادعا کنه که

هیچ رابطه ای با دنیای اطراف نداره یا دیوانه اس یا دروغ می گه

خب تا اینجاش که واضحه !

اما دنیای روابط ما انسانها خیلی پیچیده است اینکه ما انسانها

حس ها و قراردادهایی داریم مثلا اعتماد و خیانت که

فکر نکنم برای هیچ مرد و زنی حسی و قراردادی مهمتر از این باشه

که طرف مقابلش بهش خیانت نکنه !!

اما در دنیای امروز که شهرنشینی و زندگی اجتماعی افراد زیاد شده

اینترنت و تلفن و ... فاصله ی بین انسان ها را صفر کرده آیا می شه

مطمئن بود که طرف مقابل انسان به آدم خیانت نکنه ؟ !!

من خودم برای زندگی آینده ام به تناقضی رسیدم که شاید به خاطر اونه

که در اون قرار نگرفتم اما ...!!

چه جوری من می تونم به شریک آینده ی زندگیم اطمینان داشته باشم

در حالی که اصلا نمی تونم کنترلی روش داشته باشم ؟

(قدیمی ها وقتی می خواستند این حس اعتماد رو ایجاد کنند زنهای خودشون

رو توی خانه حبس می کردن اما امروزه اینکار بی معنی شاید همان زمان هم بی

معنی بوده اما امروزه به تمام معنی نمیشه این کارو کرد!!)

در حالی که هیچ معیاری برای سنجش اعتماد نیست آیا می شه اعتماد را قبول کرد؟

سوال اصلی من همون سوال که گفتم:

چه جوری من می تونم به شریک آینده ی زندگیم اطمینان داشته باشم

در حالی که اصلا نمی تونم کنترلی روش داشته باشم ؟

 

خوشحال می شم اگه کسی نظر داشته باشه و بتونه منو به رسیدن جواب کمک کنه!!

به این سوال هم فکر کنین !!

به چه دلیل یک زن(مرد) به مرد(زن) خیانت می کنه؟!!

...........................................................

امروز خبر رسید که وام شهریه بچه های شبانه رو نمی ریزند !! اومدم خونه یاد  این بیت  شعر محسن

نامجو افتادم که می گه :

"برو ونک به گوشه ای بشین و ساز زن

برو چنان به زیر آواز زن!!"

 

ببین چگونه جان مشوش است!
عدد بده
ببین شهید شد برادرت!
عدد بده
ببین که نیستی عدد
نود بده ، ز صد گذردلت به انتظار چشمهاست
عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه ...

ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را
ببین چگونه کرده اند مد ، ریای دلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه تلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است ، عدد ، فکر خلق را
مچاله شو ، به جوی آب شو روان
عدد بده
زباله شو ، به گوشه ای غمین ، هزار ساله شو
عدد بده
این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
رو جهان بیکرانه را سند بزن
روی رود روی رود روی رود روی رود تشنگیت سد بزن

......................................

خلاصه هوس کردم یه سیگار وینوستن بگیرم برم خیابون ارم قم کنار خیابون وایسم

یه سه تار دستم بگیرم و محکم بزنم زیرو آوازو وقتی هم گرفتن بگم "آی مرد سامری خفن شدی"

وقتی هم گرفتنم یه پک محکم به سیگار بزنم و دودش رو بکنم تو چشم اون ماموری که منا می گیره

و بگم "آی مردم کلا به ... "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:46  توسط محسن  | 

امشب یه اتقاقی افتاد برام خیلی عجیب !

کلی ماشین سوار شدم تا برم ترمینال آخه شبا ترمینال کرج خیلی بد مسیره !!

رفتم دم تاکسی وایسادم گفتم :"ببخشید آقا من پول خورد "ندارم !!" گفت برو اون دکه خورد کن بیا"

رفتم دم دکه هرچی جیبامو گشتم دیدم هیچی پول توی جیبم نیست بدختی دوتا ساک کتاب همراهم بود

سنگین !! پول خوردامو گشتتم دیدم اینقدر پول دارم تا برگردم دم خونه شانس یه کارت بانک هم همراهم نبود!!

هیچی دیگه دست از پا دراز تر برگشتیم خونه و این پست رو گذاشتم و برم یه عابر بانک پول بگیرم و دوباره

برم !!!

با خودم که فکر می کنم می بینم انگار قسمت بوده امشب یه پست برا ملت بزارم حال کنن!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:34  توسط محسن  | 

اگر این پست درست ثبت نشود از اینجا اسباب کشی خواهم کرد!!!

دیگه از دست بلاگفا خسته شدم احتمالا هر وقت وقت کنم و حوصله کنم اسکاران را انتقال بدم به میهن

بلاگ !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:37  توسط محسن  | 

/* /*]]>*/ ای تو بهانه واسه موندن ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه ی بودن ... ای همه خوبی همه پاکی تو کلام آخر من ... تو شدی تمام زندگی من.......................................................................................... امروز صبح وقتی از خواب پا شدم فوق العاده سرم درد می کرد جوری که چشمام نمی دید. پاشدم دیدم دوتا تماس ناموفق داشتم شماره ها دیدم گفتم به به از  همون شرکتی که تابستون می رفتم برای مصاحبه رفتم حمام گفتم اگه یه دوش بگیرم شاید خوب بشم

دوباره گوشیم زنگ زد و جواب دادم یه خانمی گفت که امروز قبل از ساعت سه یا فردا ساعت یازده بیاین شرکت با آقای فلانی جلسه دارین منم گفتم امروز ساعت دو اونجام و سریع از حموم اومدم بیرون و یه صبحانه خوردم راهی شدیم تو اتوبوس یه آقایی کنارم بود پیرمردی بود که سواد نداشت اما به قول خودش شعر رو خیلی دوست داشت برامون شعر می خوند موعظه می کرد و از این حرفا منم چون سرم درد میکرد خب خیلی به بنده ی خدا محل نمی دادم بیشتر توی این فرصت بودم که چشمام رو ببندم گذشت و اومدم سوار مترو رفتیم میرداماد رفتیم شرکت پیش آقای فلانی آقای فلانی هم گفت من صحبت کردم قرار شده شمارا یه ماه به صورت آزمایشی بگیریم و ببینیم عمکردتون چه طوریه منم خوشحال اصلا انگار سردرد تو زندگیم نداشتم از شرکت زدم بیرون من خونمون نزدیک ایستگاه گلشهر کرجه از اونجا بیام سمت ونک خیلی سخته  باید ببینم چه جوریه نمی دونم برا میدون ونک چه وسیله ای سریعتره!!!ا با اتوبوس برم بهتره یا تاکسی یا مترو خودم که مترو بیشتر رو بیشتر می پسندم نمی دونم سرراست هست از مترو استفاده کنم یا   نه شما نمی دونین؟؟؟؟؟؟ اما این ترم یه استاد دارم که هم تو نمره دادن خیلی گیره هم تو جضور غیاب چه جوری باهاش کنار بیامو نمی دونم !!!! برام دعا کنین فردا بهم گیر نده !!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:0  توسط محسن  | 

The sound of holding on - almost a whisper
The sigh of broken hearts - a quiet cry
The rain upon your face
Brings gravity and grace
And softly you begin to breath again

I don't have all the answers to your sad prayers
But if I could I'd give you angel's wings
To go where hope is found
With strength to reach beyond
And carries like a song upon the wind

Please don't give up
Please don't you give up
Cuz I believe
Yes, I believe
I still believe... in us

.........................................

این شعر ی که در بالا می بینید واقعا برای من احساس شد .

چقدر سخته وقتی ک  صدای گریه ای ساکت میاد وقتی صدای

آه کشیدن قلب شکسته ای را می شنوی  و وقتی باران به صورتت می خوره به خاطر لطفی که

طبیعت بهت دارد. و تو به راحتی نفس می کشی

 

 من جواب های این نمازهای پراز درخواست و ناراحت کننده تورا ندارم

اما می تونم چون فرشته ای بالدار تورا به جایی ببرم که آرزوهات پیدا می شه و مقاوتی

که بعد از رسیدن به آنها نیاز داری که مثل صدایی که در باد است به خانه ات برگردونمت.

خواهش می کنم کم نیار خواهش می کنم کم نیار به خاطر اینکه من به تو اعتقاد دارم.

درسته من به تو اعتقاد دارم من هنوزم اعتقاد دارم به ... ما.

چقدر سخته کلی حرف با دوستت داری و دوستت فقط بهت بگه موفق باشی به راحتی!

و چقدر سخته دوست داری بغض کنی گریه کنی اما هیچ اشکی نداشته باشی . چقدر سخته

وقتی یه دوستی حصاری دور خودش می کشه و نزاره کمکش کنی اصلا تورا درک نمی کنه

تو پر از استرسی تو پر از نگرانی هستی و اون به راحتی تورا محکوم می کنه  و به راحتی

با حرفهایی سعی می کنه  تورا آروم کنه اما اون حرفا آتیشت می زنه  چقدر سخته وقتی  دوستی

باور نداره تو نگرانش نیستی و ...

همه ی اینها سخته اما سخت تر اونه که تو احساس می کنی نه تنها رفیقت نفهمید که تو نگرانشی

بلکه احساس کرد تو یه نارفیقی و تصمیم می گیره تا باهات خداحافظی کنه  و تورا محکوم

می کنه بدون اینکه تو صلاحی داشته باشی چون اون نمی خواد باور کنه  فقط به خاطر همین.

دوست عزیزم

رفیقی که در دورانی که من خیلی تنها بودم ما باهم بودیم و کم کم این رفاقت بالا گرفت پر و بال گرفت

باورم نمی شه شش سال گذشت و قرار باشه به خاطر یه تلفن قطع بشه .

چرا نخواستی باور کنی که من نگرانتم چرا؟؟؟

 

دو روز دیگه تولدته نمی دونم باز می بینیمت یا باز اسممون را می شه رفیق گذاشت یا نه !!!

نمی تونم قضاوت کنم که تو تقصیر کاری یا من ولی باور کن بهم بد کردی ! بهم بد کردی

شاید دوست های خوبی برای هم نبودی اما تو دوست خوبی برای من بودی و وقتی بری

کمبودت را در جمع دوستانم حس خواهم کرد.

فرید عزیز ، فریدی که یه دوست خوب بودی یه دوست خیلی خوب

دوروز دیگه قراره متولد بشی و به این دنیا بیای و من تو بعد از شانزده، هفده سال باهم دوست شیم

فریدی که خاطرات خوبی ازت دارم . فریدی که چیزهای زیادی ازت یاد گرفتم.

فریدی که دوست دارم دوستهای خوبی  برای هم بمونیم فرید ، فرید جان

 

تولدت مبارک

 

 تولد ت  تولد یه دوست خوب برای من بود.

 امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی

بهترین آرزو برای یه دوست نمی دونم چیه من دقیقا همون رو برات آرزو می کنم!!!

 

چه روز مبارکی است این تولد.



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:9  توسط محسن  | 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

            ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد

.........................................

بعضی وقتا هر کاری که می کنی کارت جلو نمی ره !

چند وقت پیش آبجیم خونمون بود و لطف کرد اتاقم که مثل بازار حراجی ها بود رو مرتب کرد!!

کلی دنبال سی دی پلیرم گشتم تا بالاخره زیر تخت پیداش کردم بعد گذاشتم تو دستگاهم می بینم

سی دی رو دستگاه لامصب نمی خونه از اون طرفم کلی اتاقم رو بهم ریختم تا سی دی رو پیدا کنم

الانم خیلی خسته ام تازه از دانشگاه اومدم و همش سر کلاس بودم اتاقمم نامرتبه جای خواب ندارم !!

بابا من به کی بگم اتاقم نامرتب نمی شه فقط هرچی که می خوام دم دستمه مثل کتابایی که می خونم

یا سی دی های که لازم دارم تقصیر من چیه !!

یه دوست قدیمی هم از دستم گویا ناراحته و باهام قهر کرده کم کم دارم خسته می شم!!
از دوستان می خوام بیان محکم بزنن تو گوشم با برن عقب با لگد بیان تو سینم

سرم رو ببرن بزارن کف دستم اما از چند جمله ی زیر در مورد من استفاده نکن

"باهات قهرم یا از دستت ناراحتم ."

الانم به خاطر همین نمی دونم چه کنم کلی اعصابم بهم ریخته

دوست عزیز خواهش می کنم منا ببخش و با من آشتی کن !!!

        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:1  توسط محسن  | 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

 آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله) 

  بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

 ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

 خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله) خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

 ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

 خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

 خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

 ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

 خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله) دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

 خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

 خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

 خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

 ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

 ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

 خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

 خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

 آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

 خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

 خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

 خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

 خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

 من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

 خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله) خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

 در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: "هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:31  توسط محسن  | 

فوتبال


با سیاست نمی خواهیم !!


...................................................................................


داربی،


با تبانی نمی خواهیم


................................................................................


فدراسیون


خجالت ، خجالت


.............................................................

واقعا دلم برای کسانی می سوزه که از شهرهای دور از تهران

میان و شب پشت درها می خوابند و بعضی بلیط بهشون نمی فروشن

دلم می سوزه برای خودم که طرفدار تیمی شدم که حق نداره جلوی

رقیب خودش نتیجه ی بازی رو تعیین کنند و عده ای در اتاق بر روی

کاغذ و دستوریه های خودشون نتیجه رو تعیین می کنند.

دلم برای میلیون ها نفری که بازیچه ی یه عده آدم غیر فوتبالیند می سوزه !!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:8  توسط محسن  | 

هویج عزیز ببین چقدر حرفت برام ارزش داشت که اون قمستی که تو دوست نداشتی را حذف کردم!!!!


ها ا اااااااااا ی  ی ی ی ی  یا ها ی

گفتا من آن ترنجم

کندر جهان نگنجم

گفتم به ترنجی، لینکن به دست نیآیی

گفتا تو از کجایی؟ آشفته می نماییی

گفتم منم غریبی ، از شهر آشنایی

گفتا سر چه  داری ؟ کز سر خبر نداری!

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی.

گفتا به دل ربایی مارا چگونه دیدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم او در بر آید

گفتم نوش لعلت مارا به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

...

 


 

........................................

 

بابام گردو خریده مامانم همه ی اونا رو گذاشته تو اتاق من خشک بشه

من هر چند دقیقه یه بار یه دونه از اونارا می ذارم زیر پایه صندلی

یه تق که صدا کرد وردش می دارم و تناول می کنم !! توی این چند دقیقه

اینقدر گردو خوردم که از گردو دیگه بدم می یاد!!

 

.........................................

پنچ شنبه ای رفتیم دانشگاه با سه تا از بچه ها بریم سر کلاس هوش مصنوعی

هیچکی تو دانشگاه نبود دانشگاه خیلی خلوت بود گفتیم حالا بریم سر کلاس

ببینیم چه طور می شه رفتیم نشستین دیدیم استاد نیومد !

گفتیم بریم اتاق استاد بیارمیش سر کلاس هرچی زور زدیم استاد نیومد

من هی تعارف کردم هی خواهش می کردم استادم می گفت خواهش می کنم خواهش می کنم

کم کم مونده بگم استاد پاشو بیا سر کلاس !!!

اگه بعدا دیگه کلاس نرفتم کسی نگه چرا ها ما رفتیم استاد نیومد !!!!!

 

.............................................

 

صبح قبل از اینکه ساعتم زنگ بزنه خواب می دیدم رفتم یه سانتافه بخرم

 با فروشنده سر قیمت کنار نمی اومدم !!!

بعد که از خواب پاشدم یه دستم یه جوری زیر سرم بود که باعث شده که

لپ و گوش سمت چپیم بد خواب بره کلی هم منگ بشم به خاطر اون

دیدم خدایش حتی خواب دیدن یه همچین ماشینی هم برام خوب نیست نخواستیم !!

 

...........................................

 

بسه دیگه چند تا اتفاق جالب می خواین ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:47  توسط محسن  | 

فرق دانشگاه ما با زندان ابوغریب :

هیچی ، فقط آدمایی که تو زندان ابوغریب زندانین ممکنه تحصیل کرده نباشند ! یا به خاطر اینکه تو زندانند بهشون مدرک ندهند اما به ما می دن ! و  زندانیهاش از اینکه اونجا زندانین خوشحال نباشن، . . . !

 

فرق رئیس دانشگاه ما با رئیس زندان ابوغریب:

رئیس زندان ابوغریب ممکنه دلش برای زندانیهاش بسوزه ! اما . . .

 

فرق دانشگاه ما با تیمارستان :

اونایی که روانین رو می برند تیمارستان ولی دانشگاه ما هرکی میاد روانی می شه!

 

فرق دانشگاه ما بیمارستان:

اونایی که میان بیمارستان مریضند و می خوان خوب بشن اما اونایی که میان دانشگاه ما مریض می شن و به بهبودیشون امید نیست!!

 

فرق دانشگاه ما با مرغداری:

تو مرغداری فقط مرغا تخم می ذارن تو دانشگاه ما خروس ها هم تخم می ذارند!

 

فرق دانشگاه ما با توالت:

تو توالت آدم اگه نهایتا ده دقیقه ای کارش تموم می شه اما تو دانشگاه ما حداقل چهار سال کارت طول می کشه!

 

فرق دانشگاه ما با قبرستون :

کسایی رو که می برند قبرستون خاکشون می کنند و نابود می شن اما کسایی که میان تو دانشگاه ما نابود می شند اما هیچ وقت خاکشون نمی کنند!!

 

فرق دانشگاه ما بقالی :

اگه بری بقالی و خرج کنی یه چیزیت گیرت میاد اما اگه دانشگاه ما میلیونی هم خرج کنی هیچی بهت نمی دن!

 

فرق دانشگاه ما با قصابی:

هیچی ، آقای قصاب که تقریبا مسئول قصابی با چاقو کار می کنه ، اما مسئلولین ما با خودکار کار می کنند و ...

 

فرق دانشگاه ما با حمام :

هرکی می ره حمام تمیز می شه ، اما هرکی میاد دانشگاه ما حتی خونشم کثیف می شه!!

 

فرق دانشگاه ما پارک :

این یکی رو دیگه خودتون بگید !

 

فرق دانشگاه ما با ...

 

............................................................................................

همه ی اینایی که اینجا نوشتم رو از هیچ جا کپی نکردم اما شاید شنیده باشم !!!

 

شاید اگه یه ترم اولی اینو بخونه کلی تو حالش بخوره می دونم امیدوارم هیچکدومشون این مطلب رو نخونه اما اگه خوند این قسمت رو هم بخونه !!!

من سه سال توی اون دانشگاه درس خوندم هیچ وقت بدش رو نگفتم هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که این حرفا رو بزنم اما وقتی رفتم به دانشگاه رفیقم که پزشکی یه دانشگاه دولتی توی یه شهری غیر از تهران می خونه و مشکلات دانشگاه و مسئولین و ... رو برام گفت فهمیدم که این مشکلاتی که توی دانشگاه ما هست

انگار تو همه ی دانشگاه ها هست بغض کهنه یی که از این دیار فانی تو دلم بود ترکید و گیر دادم به دانشگاه !!

یه سوالی که یکی از دوستان ازم پرسید و گفت چرا خیلی وقته هیچی سر جایش خودش نیست ؟ من هرچی فکر کردم جوابشو پیدا نکردم !!

این حرفایی که زدم می خواستم ادامه بدم از مسئولین و دانشجویان رو هم به چالش بکشم اما این کارو نکردم شاید ترسیدم شاید نخواستم برم به حاشیه اما چیزی که هست اینی که فکر کنی حرفات به هیچ دردی نمی خوره و هیچکی توی این دنیا نیست برای حرفات تره خورد کنه خیلی عذابم می ده من که کاره ای نیستم

آدمایی هستن که صدها برابر من می فهمن و برای حرفای اونا هم ارزشی قائل نمی شن !!!

 

بگذریم .

 

ایراداتی که من به دانشگاه می گیرم ایرادات ساختاریه که احساس می کنم همه ایران این مشکل رو داره

و اون ضرب و المثل معروف رو شامل می شه که  میگه " آب از چشمه گله " . چیزی که منو اذیت می کنه اینه که احساس می کنم این سیستم هایی که الان توی اونها قرار دارد اعم از خونه ، محله ، دانشگاه ، شهر ، استان ، کشور و شاید در مقیاس بزرگتر کل دنیا و کهکشان راه شیری و ... اینا همه مشکل داره !

نه این حرفا را نمی خوام به خدا بچسبودنم ! اما نمی دونم باید خودما مقصر بودنم یا همه ی اینا را یا نه اصلا مقصر مثلا یه چیزی یا یه کسی توی کهکشان دیگه توی یه ستاره ی دیگه باشه؛ نمی دونم  !!!!

شایدم مقصر نداشته باشه اینا کلا همین جوری به وجود اومدن !!!

 

اینم بگذریم.

 

هیمیشه وقتی این حرفا رو می زنم یاد اون کشیش می افتم که می گفت: من می خواستم همه دنیا رو بسازم دیدم نمی شه خواستم کشورما بسازم دیدم نمی شه خواستم شهرم رو بسازم دیدم نمی شه خواستم خانوادم رو بسازم دیدم نمی شه خواستم خانوادم رو بسازم دیدم نمی شه و روی سنگ قبرش نوشت که ای کاش خودم رو می ساختم ... .

 

باز بگذریم .

 

به قول سهراب دل خوش سیری چند!!!!

 

بهتره در آخر هم این شعر رو که خودم الان می خوام بگم رو بنویسم امیدوارم هیچ کس به خاطر این حرفایی که می نویسم بهم خورده نگیره چون اینا دلیه اگه خواست بیاد بشینه منطقی باهاش بحث کنم رو در رو !

 

بگذر! گذشتم ز که نمی دانم .

بنشین ، نشستم چرا؟ نمی دانم !

حرفهایم گوش کن !

چرا ؟ نمی دانم !

آب گل است

چشمه کجاست نمی دانم !

خانه خراب است

بنیانش کجاست نمی دانم !

می ترسم بمیرم و باز هیچ ندانم !!!!

 

.............................................................................

برو بابا حال داری ! بیکار.


..............................................................................

اینم یه حرفی که از دوستم یاد گرفتم و خیلی باهاش حال کردم به شما هم می گم شاید شما هم حال کردین:

"به من دوتا چیز بدین دیگه هیچی نمی گم : یکی آرامش یکی هم صداقت دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام!!"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:19  توسط محسن  |